اشعار


“آرزوی وصال”

دوست دارم شرحِ عشقم را به آن دلبر بگویم
شرح و تشریحِ تعشق را بدین مشعر بگویم
حور فردوسِ برین با همه‌ی شوکت و ناز
من به‌پیش جبروتش بی‌گمان احقر بگویم
او به صورت بی‌نظیر است و به سیرت بی‌بدیل
مانده‌ام با چه بیانی وصف این گوهر بگویم
دوست دارم من به روی شانه‌هایش سر گذارم
تا برایش از جفایِ هستی کافر بگویم
دردمندم دردِ من درمان ندارد جز وصالش
من ز حافظ یاد دارم این سخن از بر بگویم
چون‌که او فرموده علم عشق در دفتر نباشد
فاخرا قطعاً غلط باشد که حرف عشق در دفتر بگویم

” رسوایی شراب”

در قلب عاشقم چو فقط آرزوی توست
این دل کبوتر جلدی به کوی توست
چشم از جهان گرفتم، به روی تو بسته ام
پس این نگاهِ من در همه جا به سوی توست
رسواتر از شراب شوم، گر برانی ام
زیرا که اعتبار من از اعتبار توست
وقتی که عشقِ تو همه جانم گرفته است
دیگر وجودِ من شمه ای از عطرِ بوی توست
فاخر تمامِ شب به شما فکر میکند
وقتی که شب تمامِ خیالم برای توست

“لب بر لبم نهاد”

خواستم شعر بگویم ز برایت جانا
آخر چه بگویم که تویی خوب ترین شعرِ خدا
لب بر لبم نهادی و جان بر تنم دمید
ای غنچه لب و لب شکرُ آهنگِ لبینا
با خیالت بی خیالِ خیل عالم گشته ام
چون خیال اندیش باشی و خیال انگیز، خیل آرا
زیبایی تو شکستِ ستمگریست
زیبا جمالی و زیبا خصال، خوش سیما
هر شب چو ماه تاب به بالینِ من بتاب
ای مه فروغ، مه رخ و مه پاره مه لقا
من قلم باشم و عشق تو بُود جوهرِ من
چو تویی خالق عشقُ، عشقِ من را تو خدا
جانا بدونِ جانِ تو جان، جان نمی شود
چون چانیُ جانانیُ، جانانه تو جانا
مومن به تو گشتم که عشقت بپرستم
تو امن و امینی و امانی به امنا
آمدی یکبارگی گشتی همه دنیای من
ای هست و نیست، بود و نبود، دار و ندارِ ما
در سینه دلی داشتم آن را به تو دادم
ای دلبرُ دلدارُ دل انگیز و دل آرا
چشمانِ تو سیاره عشق است به فاخر
ای چشمِ تو چشمه ها بُود جمله چشارا

“دختر کوچه‌های قلبم باش”

 

شعر من با شما جوانه‌زده

تو دلیلِ وجودِ من هستی

من به فکر سرودنت هستم

تو سبب‌ساز بهرِ من هستی

دختر کوچه‌های قلبِ منی

عشقِ امروز و یارِ فردایی

قلب و جان‌ودلم ز هم پاشید

لحظه‌ای که سلامِ من گفتی

حالت و خاطرم به من لرزید

از زمانی که نامِ من گفتی

عاشقی‌ها کنم برایت من

غیرِ عشق تو عشق را کُشتم

از برایت چنان به سوزم من

مثل سیگار لای انگشتم

مَردم از خود خروج می‌کردند

در خیابان که راه می‌رفتی

شهر تهران به بُن به هم می‌ریخت

تا نفس را به آه می‌سفتی

ما به هم قولِ مشترک دادیم

تا که عشقی به یکدگر باشیم

من و تو کنار هم بی‌شک

می‌توانیم یک نفر باشیم

تو کدامی بشر و یا حوری؟

نسبتت کجای این دنیاست؟

که فقط بعدِ دیدنت فاخر

سخنانش از عشق و از سوداست

“احوالِ عشق”

 

کرده وطن در دلم مهرِ تو ای یارِ عشق

جز دل سودا زده، نیست سزاوارِ عشق

تا قدم بنهادی اندر باغِ دل

شکفته شد دلم به نسیمِ بهار عشق

سخن عشق فقط با تو توانم گفتن

گوش هرکسی نبُود محرمِ اسرار عشق

عشق تو گر قیمت جانم دهند

جان‌ودل آرم سرِ بازار عشق

معماری این خانه‌ جان نقشِ تو بسته

حک‌شده نامت به دل، ای‌عجب از کار عشق

آموختم، درسِ محبت ز مکتبت

ای عالم و مفسر و آموزگار عشق

ای عشق چه چیزی که ندیدم به روزگار

روز و روزگار به از روزگار عشق

هر که از ادراکِ عشق پیدا نموده عاشقی

“مجنون صفت کند سر و جان را نثارِ عشق”

زر شده مسِ وجودِ من به یمنِ عشقِ تو

از  محبت فاخرا، گل می‌شود هر خارِ عشق